|
بهترین وبلاگ عاشقانه کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی
| ||
|
می گویند : شاد بنویس... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس... !!
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ” ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ” ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳت... ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎر...
بـــاد آورده را بــــاد مــی بــــرد ، قــبـول !!! اما تو که با پاهای خودت آمده بودی ، چرا ؟!
حافظ هم ... از من کلافه است ! بس که ... آمدنت را فال گرفتم !
در یک لحظه تمام شد او رفت... دو کلمه ای که معنای زندگی ام را برای همیشه تغییر داد . . . خیلــــی وقــــتا بهــم میگن :چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم... اما هرگــــز نگفتــن:چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم... نــــامــــردهــــا... ” چـــــند بُـغــض ؟ ” بـه یــک گــــلو...!؟
[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 11:55 ] [ love_66 ]
آنـقـدر دلـم از رفـتـنـت بـــــد شکـسـت کـه نـمـیـدانـم وقـتـی بـیـایـی، کـدام تـکـه اش خـوشـحـال خـواهـد شـد...
جنس بغض من آنقدر ها هم خوب نیست ؛ تا اسمت را میشنود طفلک میشکند ...
هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی, یـــک نقطـــــه, یـــک لبخنـــــد, یـــک نگــــــــاه, یـک عطر آشنـا, یــک صــــــــدا, یــک یـــــــــــاد, از درون داغونـــت می کــــند, هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی...
هر آهنگی که گوش میدهم به هر زبانی که باشد بغضم را میشکند.... نمی دانم بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است...
وقتی کسی نیست که به دادت برسه داد نزن شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته...
مـــــــــــــی توانم بــــــــپرسم چــــــــه عطری می زنــــــــــــی؟ بـــــــــوی خوشــــــبختی می دهـــــــــی انگار...
[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 15:57 ] [ love_66 ]
[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 16:26 ] [ love_66 ]
آخر من را لمس میکنی... ولی حیف!!! سنگ قبر من احساس ندارد نازنینم... شبـــــــیه مه شده بـــــــــودی نه میــــــــشد در آغوشت گرفــــــت و نه آنســـــــــــوی تو را دیـــــــد تنـــــــــــــها میشد در تـــــو گم شد که شـــــــدم ...
قرعــه کشــی تمـام شــد... تو به اســم دیگـری درآمــدی... تقــدیر جای خـود... امـا لااقل اسـم مرا هـم در کیســه ات می انداختی!
دیگران میــــپرسند: بیـــــداری؟ آری بی "دار"م... چرا که اگر "دار"ی داشتم یا قالیه زندگیم را خودم میبافتم... یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص... پس بی"دار" بی"دار"م...
شب خوابیدی تو تختت ، هی قلت می خوری... بعد گوشیتو بر می داری می نویسی خوابم نمی بره... سرد می شی ، بغض می کنی ! می بینی هیچکس و نداری که اینو واسش بفرستی... تنهایی سخته... خیلی...
[ شنبه 06 آبان 1391 ] [ 16:26 ] [ love_66 ]
بودن هم بودن های قدیم...!! نه اینترنت بود، نه تلفن... فقط نگاه بود، روبرو، چشم در چشم... به همین خلوص، به همین کیفیت، به همین سادگـــــــــی!
امروز هم مث روزهای دیگه گذشت... و تو باز در خیـــال من راه میروی نگرانتم... پاهـــــــایت درد نـــــگرفت؟
ای کاش گفته بودی عاشق دیگری شده ای... من خودم عاشق بودم... دردت را درک می کردم...
مدت هاســـــت مجازی می خندیمــ.... مجازۓ شادیمـــ.... مجازۓ عاشق میشیمــــ.... مجازۓ همدیگه رو دلدارۓ میدیمـــ.... اما واقعی تنهاییـــــم! واقعی درد می كشیمـــ.... واقعی از عشق هاۓ مجازی لطمه می بینیمــــــــــ ...
[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 13:31 ] [ love_66 ]
چــه زیـــبـا می گــفـتــ متَــرسک: وقـتی نــمی شـود رفـتـــ ، هـمـیـن یــکــ پــــا هـــم ، اضــــافـی سـت
هرگاه از شدت تنهايي هوس اعتمادي دوباره مي كنم ، خنجر خيانتي كه در پشتم فرو رفته را در مي آورم ، ميبوسمش و نمكش ميزنم و باز سر جاي خود فرو ميبرم از قول من به آن لعنتي بگوييد : خيالش تخت "من ديوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم...
نه " رضا "ست... نه " ضامن آهو ". . . اما هر چه هست ؛ خیلی غریب است حال این روزهای من...
چه نقاش ماهری است " فکر و خیال " وقتی دانه دانه موهایت را سفید میکند...
کاش زمانی که رفتی جنازه ام را خاک میکردی تا که امروز این همه گرگ دورم حلقه نمی زدند!!!
[ دوشنبه 24 مهر 1391 ] [ 16:30 ] [ love_66 ]
درست حدس زده بودم، میدانستم اگر کلاه کاموایی بر سر بگذارم به پیشداوریهای غلط مردم دامن میزنم، و آنها بازهم معلولیت مرا به حساب تنگدستی و نداریم میگذارند. عصر شد از دانشکده بیرون آمدم، آن روز آخرین روزی بود که در دوره کارشناسی سر کلاس رفتم. سوز برف میآمد کلاه را بر سرم گذاشتم و به راه افتادم، به یاد پدرم افتادم نخستین روزی که به دانشگاه آمدیم پدرم کارت دانشجویی را به دستم داد و گفت: “خستگیام در رفت.” پدری که دوازده سال با نظام آموزشی مبارزه کرد تا پسر معلولش در مدرسه عادی تحصیل کند.
ادامه مطلب [ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 21:25 ] [ love_66 ]
من ، با کناری ات کنار نمی آیم! کنار می روم...
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه! گفتم:می دونم! گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا! گفتم: می دونم! گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی! گفتم:می دونم! گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟! گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند. نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن...
حوا بودن تاوان سنگینی دارد... وقتی آدمـ ها برای هر دمـ و بازدمـ هوا نیاز دارند...
دخـــــــــتری که تمام دغدغه اش ست کردن رنــگ لـباس و رژ لبش می باشد چه می داند از درد های یک مرد...
دیگر از تنهــــــایی خستـــــه شده ام... به کلاغــــها زیر میـــــزی میــــدهم ، تا قصـــه ام را تمــام کنند...
دیگر آرزویـــی ندارم...! اگر خودم نـــه ، حداقـــل موهایــم سپیــد بختــــ شدند عاقبتـــ...!
[ سهشنبه 18 مهر 1391 ] [ 21:49 ] [ love_66 ]
یه زد و خورده ساده بود ! تو جا زدی ؛ من جا خوردم...!
بزرگترین اشتباهم این بود که التماست کردم بمانی... نمى ارزیدى !!! دیر فهمیدم...!
خــــدایـــــا ؛ هیـــــچ تنهـــــایــــی رو اونقـــــدر تنهـــــا نکــن کــه بــه هــــر بـــی لیــاقتــــی بگــــه: عشقــــــم...
عجیب شباهتی داشتی با دریا... دریا نیز غرقش که می شوی پس ات می زند...!
لاشـــه ی عشقت خواهد گــَندید وقتــی طبق عادتـــــِ همیشــه! تقدیمش میکنــی به غیـــــر...!
بعضی زخمها هست که هر روز صبح ، باید پانسمانش را باز کنی وروش نمک بپاشی! تا یادت نرود... دیگر ،سراغ بعضی آدما نبــاید رفت!!
لعنتی هرچه داشتم رو کردم! اما تو...اسیر نشدی...سیر شدی...!
باید به بعضی ها گفت: “ناراحت چی هستی؟ دنیا که به آخر نرسیده...! من نشد ؛ یکی دیگه! تو که عادت داری...
چـه قدر تلـــخ شده ای این روزهــا... قندهــایت را در دل چه کسی آب می کنیــــ ؟!
گاﻫﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯾم... ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎن... ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨد!
ایــــن زخــم هــا نمـک کــــــــــــــــــم داشــت کــــــــــــــــــه پــاشیــــدی...
سلامِ مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس چگونه شب ها را آسوده می خوابد . . . ؟
یه زمانی می گفتن از تو چشماش میشه فهمید راست میگه یا دروغ... اما حالا دیگه اینقدر توانمند شدن بعضیا که با چشمشونم دروغ میگن...
[ یکشنبه 16 مهر 1391 ] [ 17:20 ] [ love_66 ]
امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مُرده به دنیا آمد آرام گفتم چیزی را از دست ندادی...
کارم از یکی بود و یکی نبود گذشت،
من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی...
این روزها بُرد با کسی ست که بی رحم باشد
[ چهارشنبه 12 مهر 1391 ] [ 17:58 ] [ love_66 ]
|
فروردین 1398 اردیبهشت 1396 فروردین 1396 خرداد 1395 آبان 1394 مرداد 1394 اسفند 1393 آبان 1393 مهر 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 | |
| [ طراحی : کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی ] بهترین وبلاگ عاشقانه | ||